شعر و قصه کودکانه

دویدم و دویدم، به کربلا رسیدم

دویدم و دویدم، به کربلا رسیدم.

ادامه مطلب ...
قصه کودکانه: من دوست ندارم که به مدرسه بیایم

من دوست ندارم که به مدرسه بیایم. لاکی یک لاک پشت کوچک بود که چندان مدرسه رفتن را دوست نداشت. نشستن در کلاس و گوش کردن به معلم برای ساعت ها، او را خسته می کرد و او خشمگین می شد. اگر بچه ها کتاب، مداد یا دفتر او را می گرفتند یا او را هل می دادند، او بسیار خشمگین می شد. گاهی برای مقابله، او هم بچه ها را هل می داد یا حرف های بد به آن ها می زد و طبعاً مدتی بچه ها با او بازی می کردند. اما زیاد طول نمی کشید که دوباره لاکی سر چیزهای کوچک عصبانی می شد و یا شروع به دعوا می کرد و دوستانش را از خود می رنجاند. چی شده که رفته ای توی لاک خودت؟!. یک روز لاک پ

ادامه مطلب ...
شعر کودکانه مرغ قشنگم

شعر کودکانه مرغ قشنگم. مرغ قشنگم. مرغ قشنگم قدقدقدا می کنه. شاید داره منو صـــدا می کنه. دونه می خواد تا بخوره. برای من تخــــــم بذاره. یه مشت دونه بر می دارم. برای مرغـــــــم می پاشم. یه کاسه ی آب میارم. جلوی مرغـــم میذارم. اون می خوره آب و دونه. بعدش میــــره توی لونه. می خوابه قدقد می کنه. برای من تخــــم می کنه. مهری طهماسبی دهکردی. گرد آوری مطالب : iranbanou. com. <!-- AddToAny BEGIN -->. <!-- AddToAny END -->.

شعر کودکانه مرغ

ادامه مطلب ...
قصه ی زیبای گربه‌های نادان

قصه ی زیبای گربه‌های نادان.

ادامه مطلب ...
داستان زیبایی حسن کچل

داستان حسن کچل. یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچکس نبود. پیرزنی بود که یک پسر کچل داشت به اسم حسن. این حسن کچل ما که از تنبلی شهره عام و خاص بود از صبح تا شب کنار تنور دراز می کشید و می خورد و می خوابید. ننه اش دیگه از دستش خسته شده بود با خودش فکر کرد چیکار کنه که پسرش دست از تنبلی برداره و یه تکونی به خودش بده. تا اینکه فکری به خاطرش رسید بلند شد رفت سر بازار و چند تا سیب سرخ خوشمزه خرید و اومد خونه. یکی از سیب ها رو گذاشت دم تنور یکی رو یه کم دور تر وسط اتاق . سومی رو دم در اتاق چهارمی تو حیاط و …. آخری رو گذاشت پشت در حیاط

داستان حسن کچل داستان های حسن کچل

ادامه مطلب ...
قصه ی آمورنده ی آزادي پروانه ها

داستان آموزنده ی آزادی پروانه ها. آزادی پروانه ها بهار بود ، پروانه های قشنگ و رنگارنگ در باغ پرواز می کردند. حسام ، پسر کوچولوی قصه ما توی این باغ ، لابه لای گلها می دوید و پروانه ها را دنبال می کرد . هر وقت پروانه زیبایی می دید و خوشش می آمد آرام به طرف او می رفت تا شکارش کند . بعضی از پروانه ها که سریعتر و زرنگتر بودند ، از دستش فرار می کردند، اما بعضی از آنها که نمی توانستند فرار کنند ، به چنگش می افتادند . حسام ، وقتی پروانه ها را می گرفت، آنها را در یک قوطی شیشه ای زندانی می کرد . یک روز چند پروانه زیبا گرفته بود و داخل قوطی انداخته بو

ادامه مطلب ...
گربه های شلخته

ایران بانو دات کام. گربه های شلخته. تو خونه ی گربه ها هیچی سر جاش نیست. مثلا اگه ناخنگیر لازم باشه معلوم نیست باید تو یخچال دنبالش گشت یا تو جعبه ی داروها یا . مثلا همین دیروز همه ی وسایل خونه با نخ به هم بسته شده بودند. اگه بابا گربه ها می خواست شلوارشو برداره میز هم باهاش بلند می شد. تلویزیون هم تکون می خورد. آخه بچه گربه شون می خواسته با کلاف نخ بازی کنه. انقدر این نخ ها رو باز کرده و به هم ریخته بود که دیگه سر و تهش معلوم نبود. فقط دور همه چیز نخ بسته شده بود. همین ظهری دُم مامان گربه به یکی از نخ ها گیر کرد. بابا گربه هر چی سعی کرد

ادامه مطلب ...
داستان زیبای اتحاد کبوتران

ایران بانو دات کام. روزی روزگاری در یک جنگل بزرگ، تعدادی کبوتر زندگی می‌کردند. در آن نزدیکی یک شکارچی هم بود که هر روز به سراغ این پرندگان می‌رفت و تورش را روی زمین پهن می‌کرد و وقتی پرنده‌ای روی تور می‌نشست آن را شکار می‌کرد. کبوترها از این موضوع خیلی ناراحت بودند،چون کم‌کم تعدادشان کم می‌شد و غم و غصه در جمع آنها نفوذ کرده بود. یک روز کبوتر پیر، همه کبوترها را جمع کرد تا با آنها صحبت کند و بعد همگی با هم تصمیم بگیرند که چه کاری باید انجام دهند تا از دست این شکارچی بدجنس راحت شوند. هر کدام از کبوترها یک نظر می‌دادند و کبوترهای دیگر موافقتشان

ادامه مطلب ...
قصه زیبای آقای هندوانه

ایران بانو دات کام. هوا خیلی گرم بود. آقای هندوانه داشت به سمت خانه می رفت. ناگهان صدای گریه ی یک بچه را شنید. جلو رفت. دید یک بچه از روی دوچرخه اش روی زمین افتاده و دارد گریه می کند. آقای هندوانه دست بچه را گرفت و بلندش کرد اما بچه هنوز گریه می کرد. آقای هندوانه دلش سوخت و می خواست کاری برایش بکند. او فکری کرد و سپس یک قاچ هندوانه به بچه داد. بچه هندوانه را گرفت و خوشحال شد. آقای هندوانه دوباره به راهش ادامه داد. و با خودش شعر می خواند و می گفت:. دوباره فصل گرماست. می چسبه هندوانه. بیا و امتحان کن. یه قاچه هندوانه. همین طور که شعر می خ

ادامه مطلب ...
ماجرای سوسمار مهربان و شکارچی ها

ایران بانو دات کام. روز خیلی گرمی بود، سوسماری با بچه‏ هایش توی باتلاق کنار آبگیر تن‏شان را به گل می‏زدند. از گرمای هوا کلافه شده بودند. به طرف آب رفته و بدن‏شان را در آب خنک فرو بردند. احساس بهتری پیدا کردند و از آب خنک لذت می‏بردند. چند دقیقه‏ ی بعد، صدای وحشتناکی شنیده شد. سوسمار به بچه‏ هایش گفت: «شکارچی‏ ها در حال نزدیک شدن هستند. بهتر است که دور شوید. » بچه سوسمارها سریع دور شدند. شکارچی ‏ها نزدیک آبگیر رسیدند. یکی از شکارچی‏ ها که اسمش بیل بود به دوستش، هری، گفت: «می‏ توانیم کیف و کفش زیبایی از پوست این سوسمارها درست کنیم. » هری گف

ادامه مطلب ...
داستان کودکانه روزی که استخوان مریض شد...

ایران بانو دات کام. استخوان حالش خوب نبود. همه جایش درد می کرد. با خودش می گفت من که دائما د استراحت می کنم از جایم حرکت نمی کنم پس چرا همه ی بدنم درد می کند. از فرق سرم تا نوک پایم تیر می کشد. از دکتر رفتن خوشش نمی آمد. مدتی در رختخواب خوابید و از این طرف به آن طرف غلطید اما بالاخره درد، کلافه اش کرد. مجبور بود پیش دکتر برود. با خودش فکر کرد که حالا اگر هم دکتر آمپول داد، آمپول را که به من نمی زنند. به ماهیچه می زنند. به من چه، خوب بزنند!. بالاخره تصمیمش را گرفت و رفت پیش دکتر. دکتر تا استخوان را دید گفت آخر من چقدر بگویم باید شیر بخو

ادامه مطلب ...
شعر کودکانه دوچرخه

ایران بانو دات کام. دوچرخه. خدای من! می‌بینی؟. دوچرخه‌ام خرابه. تکیه داده به دیوار. انگاری خوابِ خوابه. چرخ دوچرخه پنچره. خراب شده، راه نمی‌ره. دوچرخه‌ام حال نداره. پرنده بود و می‌پرید. اما حالا، حال نداره. خدای من! کمک کن. حسابی بادش کنم. سوار بشم، دور بزنم. بخنده،‌ شادش کنم. شاعر: مصطفی رحماندوست. shahrzadpress. com. گرد آوری مطالب : iranbanou. com.

شعر کودکانه شعر دوچرخه شعر کودکانه دوچرخه

ادامه مطلب ...
پرنده کوچولویی در جنگل

ایران بانو دات کام. فصل زمستان آمده بود. همه ی پرندگان به سمت جنوب پرواز کرده بودند، چون هوای جنوب گرم تر بود و توت هایی زیادی برای خوردن داشت. اما یک پرنده ی کوچولو جا مانده بود و به سمت جنوب نرفت، زیرا بالش شکسته بود و نمی توانست پرواز کند. او تنها و بی کس در هوای سرد و برفی گیرافتاده بود. در آن طرف کوه جنگلی دید، هوای جنگل گرم تر بود و او آن جا می توانست از درختان تقاضای کمک کند. ابتدا او به درخت فان رسید، پرنده به درخت گفت: درخت فان زیبا، بالم شکسته و دوستام به جنوب رفتن. می تونی بین شاخه هات منو جا بدی تا دوستام برگردن؟. درخت فان جواب

پرنده جنگل پرنده های جنگل

ادامه مطلب ...
قصه ی تولد لاک پشت ها

سارا خیلی خوشحال و هیجان زده بود. آن ها روزهای زیادی منتظر بودند تا بچه لاک پشت های کنار ساحل از تخم بیرون بیایند و بالاخره آن شب وقتش بود و پدر سارا قصد داشت او را برای دیدن بچه لاک پشت ها به ساحل ببرد. به خاطر همین سارا و پدرش آن شب خیلی زود از خواب بیدار شدند. هوا هنوز تاریک بود آن ها چراغ قوه شان را برداشتند و با احتیاط به سمت ساحل حرکت کردند. پدر از سارا قول گرفته بود که سارا کاری به بچه لاک پشت ها نداشته باشد و هیچ سر و صدایی نکند و تنها کاری را انجام بدهد که پدرش به او می گوید. سارا واقعاً هیچ تصوری درباره ی اتفاقات آن شب نداشت ولی ب

قصه لاک پشت تولد لاک پشت

ادامه مطلب ...
شعر کودکانه “خواب مادرم”

شعر کودکانه ” خواب مادرم ” مناسب کودکانه سه ساله و بزرگتر در سنین مهد کودک را در ادامه بخوانید:. مامانم می گفت:. خواب می دیدم بچه شدم. مثل گل باغچه شدم. ***. پیرهن چین چین پوشیدم. دنبال توپم دویدم. ***. اما وقتی بیدار شدم. دیدم که بچه نیستم. یک گل باغچه نیستم. ***. خودم یه بچه دارم. گل توی باغچه دارم. ***. بچه ی من گل منه. قمری و بلبل منه. منبع:koodakcity. com. گرد آوری مطالب : iranbanou. com.

شعر کودکانه خواب شعر کودکانه برای خواب

ادامه مطلب ...
تمیزی چه خوبه

یک روز کلاغ کوچولو روی شاخه‌ی درختی نشسته بود که یک‌دفعه دید کلاغ خال‌خالی ناراحت روی شاخه‌ی یک درخت دیگر نشسته است. کلاغ کوچولو پر زد و رفت پهلویش و پرسید: «چی شده خال‌خالی جون؟ چرا این‌قدر ناراحتی؟» خال‌خالی با ناراحتی سرش را تکان داد و گفت:« آخه دوست خوبم، من یادم رفته به مامانم بگم منو ببره سلمونی کلاغ‌ها و پرهامو مرتب و کوتاه کنه. مامانم چندبار گفت: خال‌خالی، بیا پنجه‌هاتو تمیز کنم، اما من‌که داشتم پروانه‌ها را تماشا می‌کردم، گفتم بعداً و بعد هم یادم رفت!». کلاغ کوچولو گفت:« لابد برای همینه که دُمتم تمیز نکردی؟» خال‌خالی با تعجب پرسید؟«د

ادامه مطلب ...
قصه ی زیبای ماشین مورچه‌ها خراب شده

لینک مطلب : http://www. iranbanou. com/magazin. aspx?id=178784&mgn=قصه ی زیبای ماشین مورچه‌ها خراب شده.

ادامه مطلب ...
قصه زیبای بابا برفی

لینک مطلب : http://www. iranbanou. com/magazin. aspx?id=176663&mgn=قصه زیبای بابا برفی.

ادامه مطلب ...
قصه کودکانه عصبانیت

لینک مطلب : http://www. iranbanou. com/magazin. aspx?id=176356&mgn=قصه کودکانه عصبانیت.

قصه کودکانه

ادامه مطلب ...