دل آتش افروز


شعر خدا,]شعر درباره خدا,درد و دل با خدا

دل آتش افروز


الهی سینه‌ای ده آتش افروز
در آن سینه دلی وآن دل همه سوز


هرآن دل را که سوزی نیست، دل نیست
دل افسرده غیر از آب و گل نیست


دلم پر شعله گردان، سینه پردود
زبانم کن به گفتن آتش آلود


کرامت کن درونی دردپرورد
دلی در وی درون درد و برون درد


به سوزی ده کلامم را روایی
کزآن گر می‌کند، آش گدایی


دلم را داغ عشقی بر جبین نه
زبانیم را بیانی آتشین ده


سخن کز سوز دل تابی ندارد
چکد گر آب ازو، آبی ندارد


دلی افسرده دارم سخت بی‌نور
چراغی زو بغایت روشنی دور


بده گرمی دل افسرده‌ام را
فروزان کن چراغ مرده‌ام را


ندارد راه فکرم روشنایی
ز لطفت پرتوی دارم گدایی


اگر لطف تو نبود پرتو انداز
کجا فکر و کجا گنجینه راز


ز گنج راز در هر کنج سینه
نهاده خازن تو صد دفینه


ولی لطف تو نبود، به صد رنج
پشیزی کس نیابد زان همه گنج


چو در هر گنجینه، صد گنجینه داری
نمی‌خواهم که نومیدم گذاری


به راه این امید پیچ در پیچ
مرا لطف تو می‌باید،‌ دگر هیچ[1]


[1] . دیوان کامل وحشی بافقی
وحشی بافقی


 
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه